...ده سال تمام،صبح که می رفت،مادرش پیشانی اش را می بوسید

...عصر حیاط را آب و جارو می کرد.می نشست لب ایوان تا برگردد

...بیش از بیست سال است که مادرش پیشانی اش را نبوسیده

...ولی هنوز عصرها حیاط را آب و جارو می کند

...می نشیند لب ایوان و نگاه می کند به در