انتظار
...ده سال تمام،صبح که می رفت،مادرش پیشانی اش را می بوسید
...عصر حیاط را آب و جارو می کرد.می نشست لب ایوان تا برگردد
...بیش از بیست سال است که مادرش پیشانی اش را نبوسیده
...ولی هنوز عصرها حیاط را آب و جارو می کند
...می نشیند لب ایوان و نگاه می کند به در
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:4 توسط محمدقائدی
|