حضرت زهرا(س)
...می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن
حس عجیبی داشت،انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه
با خودش می گفت:<<یعنی الآن چی می خواد بگه،من که طاقت ندارم بشنوم>>
فکر می کرد الآن قراره بشنوه که پسرم زود برگرد!من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و ...
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو،دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد
منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
(خداحافظ پسرم،سلام من رو به حضرت زهرا(س)برسون).

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:37 توسط محمدقائدی
|